Please, please forgive me
But I won't be home again
Maybe someday you'll look up
And barely conscious, you'll say to no one
Isn't something missing
You won't cry for my absence, I know
You forgot me long ago
Am I that unimportant
Am I so insignificant
Isn't something missing
Isn't someone missing me
Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me
Please, please forgive me
But I won't be home again
I know what you do to yourself
I breathe deep and cry out
Isn't something missing
Isn't someone missing me
Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me
And if I bleed
I'll bleed
Knowing you don't care
And if I sleep just to dream of you
I'll wake without you there
Isn't something missing
Isn't something
Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't something missing
Isn't someone missing me
پس کوه های کودکی ام کجا رفته اند؟!
تمام این سال ها
برف حرف بود که
بر دوشم
ریخت!
آدم ها...
-شاید-
صدایم را کمتر می شنوند!![]()
آدم بزرگها ديگه فرصت شناختن هيچ چيزی رو ندارند. همه چيزها رو ساخته و آماده مي خرند. ولي چون كسي نيست كه دوست بفروشه آدمها ديگه دوستي ندارند...![]()
این خزان کدامین بهار است
که برگهایش
بر سر من فرو می ریزد...
همیشه آرزوهای محرمی دارم!
بی قرار مانده ام
در خزان نشسته ام!
از بهار آمده ام!
در دلم قیامتی است...
باران باشد...
تو باشی...
یک خیابان بی انتها باشد!
به دنیا می گویم: خداحافظ!
از پشت ماسک جدیدت نمی شناسمت!
شاید این تنها یادگاری دنیا باشد!
اما من روی ستاره ها راه می روم...
گاه چون باران روی زمین می بارم!
در دور دست ها
کسی
-شاید باد-
گیسوان زنی را
شانه می زند!
بس که کم لایق دیدار خودش دید مرا
اتوبوس آمد و لعنت به خطوط اتوبوس
نقشه ها بودم...همه برهم زد و پاشید مرا
اتوبوس آمد و رفت و آن بخت جوانم را برد
بخت دوری که دو سه ثانیه خندید مرا
بخت آن لطف زمان است که در شکل زنی
طبق معمول ندیده نپسندید مرا
اتوبوس آمد و او رفت و هوا ساکن شد
قطع شد گرمی نورانی خورشید مرا
اتوبوس آمد و او رفت و از آن لحظه به بعد
ایستگاه پر از آدم که ببلعد مرا...
«علی جباری»
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
قیصر امین پور
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم
پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم
بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»*
قیصر امین پور
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را»
محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک) 
کتاب کوچه باغهای نیشابور
یک دست ابر مخملی تیره
روی سطح آب معلق می زنند!
می ایستی!
و به آجیل فروش های ته بازار
نگاه نمی کنی!
حجره ی بعدی، مشتری های بعد از ظهر!
...
گوشه ی چشمانت خیره می ماند!
- زمانی شاید!-
بالاخره کسی باید ریخت و پاش های بعد از جنگ را جم و جور کند
این همان دلقک است که جارو بدست
هنوز به یاد می آورد
آنچه را که گدشت
کسی گوش می کند
و سر به جا مانده اش را
در میان فنر کاناپه ها و کهنه های خونین
به علامت تایید
تکان می دهد!
آبش نه خیس است نه خشک!
موج ها صدای خود را هم درک نمی کنند!
تنها می چرخند و می چرخند و می چرخند!
تا سنگ هایی نه کوچک و نه بزرگ را
-طبیعتاْ پنهان نکنند!-
باد بی هیچ دلیلی وزید
تا من و تو را
پراکنده سازد!
که قبل از خواب به آنها زیاد فکر کرده باشی!
اول از همه
باهم همان شخص همیشگی ظاهر می شود!
اسم - فامیل - نام گورستان و تاریخ مرگ!
به چه استناد می کنیم؟
باز هم به آشنایی قدیم؟ خویشاوندی وطن؟
طفره می روند و موضوع خواب را عوض می کنند...
باز هم!
یکی ... دوتا ... نیست!
اما من نمی دانم و نمی خواهم بدانم و
می چسبم به همین یکی
مثل حفاظ پله های این زمانه!
خنده دار بودن شعر گفتن را
در روابط عاشفانه سالگرد های غیر زنده ترجیح می دهم!
ترجیح می دهم حتا این امکان را در نظر بگیرم که
من
وجود ندارم!
دلم تمام شد!
دلت را قرض می دهی؟
ماه را در دست چپش گرفته
فاصله ی بین من و تو تلخ است
- تلخ تر از قهوه ترک -
عکست در آب پیداست...
چمدانم را هم بسته ام!
کلیدش هم پای سجاده است!


