تبليغاتX
خدایا خدمات پس از خلقتت کو؟!

خدایا خدمات پس از خلقتت کو؟!

کبوتر با کبوتر... باز تنهاست!

زخم کهنه ی من

حالا بازیچه ی تو شده!

تو، معشوق شاعران و بی چیزانی!!

نرمی تو، مثل نرمی لبه ی شمشیر است...

- باریک

     - تیز

                  -برنده!!!

(همراز)

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت8:22 PMتوسط همراز لطفی | |

باز... خواهم نوشت!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت11:9 AMتوسط همراز لطفی | |

اين روزها با هيچ كس صحبت نمي كنم... نمي دانم با اين راز بزرگ بايد چه كرد...

نمي دانم چه شده... چشم هايم را مي بندم...

باز مي كنم،

دوباره مي بندم...

 -- كابوس!! --

....!

داستايوفسكي گفته:

" نبوغ چيزي نيست... جز صبر ايوب... "

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت9:30 PMتوسط همراز لطفی | |

دلی که عاشقت شد

دلی که برایت گریه کرد

دلی که برایت تپید

دلی که به دنبالت دوید

دلی که خون شد

دلی که شکست

دلی که هر لحظه دل توی دلش نبود

دلی که برایت غصه خورد

دلی که.....

  امروز دلپیچه گرفت!

و...

روم به دی.ار

    استفراغ کرد...

نترس اما

 اسید معده بود!

+نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت10:27 PMتوسط همراز لطفی | |

 

 

 

 

 

 

 

سایه ام را بر دیوار جا گذاشتم / مجموعه شعر / مهدی مظفری ساوجی / نشر چشمه /

............................................

اما

گیرم که ما

از قرون وسطی گذشته ایم

این جا

واتیکان نیست

زمین های بهشت را

نمی فروشند

زمین های مرغوبش را هم

پیش فروش نکرده اند

حالا

فرض کن

گالیله

پایش را

در یک کفش نمی کرد

و می گذاشت

زمین مرکز جهان باشد

و به زندگی اش همین طور

مستطیل

مربع

لوزی

یا هر شکل دیگری که کی گفت کلیسا

ادامه دهد....

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت2:2 PMتوسط همراز لطفی | |

"خیلی خوب"  چقدر زود "خیلی بد" می شود!

آفتاب جایش را می دهد به سایه... به باران

من جایم را می دهم به تو ....

و

دوستت دارم ها

می شوند

        جایی

                   در قلبت!

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت10:10 AMتوسط همراز لطفی | |

به سادگی ۵ حرف

زندگی را می سازیم و

خراب می کنیم!

یا سفید سفید

یا سیاه سیاه

خاکستری ممنوع!

۵ حرف:

" ت

      غ

           ی

                 ی

                          ر !"

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت3:22 PMتوسط همراز لطفی | |

 

چهره ای که سر هم آمده از ته مانده های دیگر چهره هاست

به آینه ای نیاز دارد... از تکه های به هم آمده ی

دیگر آینه های شکسته!

" دری لولا شده به فراموشی"

مجموعه شعر: ریچارد براتیگان

نشر: چشمه

+نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت7:30 AMتوسط همراز لطفی | |

 

سلام....

به زودی با محتوایی جدیدتر دوباره حضور پیدا خواهم کرد....

+نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت5:40 PMتوسط همراز لطفی | |

 

امروز اولین روز

از بقیه عمرمه....

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت9:34 AMتوسط همراز لطفی | |

با عرض تبریک به استاد و دوست بسیار عزیزم " حامد رحمتی " برای

 چاپ مجموعه شعرشان.

عکاس دوره گرد

مجموعه شعر: عکاس دوره گرد

مولف: حامد رحمتی

ناشر: موسسه آهنگی دیگر

قیمت: ۲۵۰۰ تومان

مراکز     پخش و خرید کتاب : 

نشر آهنگ دیگر تلفن تماس :  02177526591


پخش ققنوس ، پیام امروز ، ماد ، کلبه ی کتاب

کتابفروشی ها :

کتاب فروشی انتشارات طوس خیابان انقلاب : اول خ داشگاه

کتاب فروشی خانه شاعران ایران

روبه روی دانشگاه پاساژ فروزنده طبقه منهای 1

کتاب فروشی     دفتر شعر جوان

پاساژ فروزنده      طبقه منهای 2

و میدان ولی عصر

کتاب فروشی      هاشمی ضلع جنوب شرقی

و دوستان زنجانی هم می توانند از کتابفروشی فرهنگ )آقای تقدسی( این کتاب را تهیه کنند...

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت9:39 AMتوسط همراز لطفی | |

گاهی دلم

واسه خودم

تنگ می شود....

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت10:41 PMتوسط همراز لطفی | |

   

           آی... آهای....

                                ستاره ها...

          دعام کنین!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت11:10 PMتوسط همراز لطفی | |

 

در حال حاضر حرف آخر من این است:

- من

      خودم

                   هستم!!!

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت1:39 PMتوسط همراز لطفی | |

این سطرهای بی دست و پا هم

بویی از شعرهایم نبرده اند!

فکر دیدار

امشب را هم فتح کرده!

و

شب دراز است و

قلندر بیدار!

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت6:53 PMتوسط همراز لطفی | |

دیروز سر کلاس یکی از شاگردام که تقریبا ۴-۳ سال بیشتر نداره چیزهایی به زبونش آورد که کم مونده بود اشکم در بیاد... دنیای بچه ها بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنیم پاک و معصومه... کاش ما آدکا با گوش دادن بهشون کمک کنیم بهشون... این تنها چیزیه که اونا می خوان! همین....

بردمشون حیلط و ازشون خواستم چشم هاشون رو ببندن و هرچی که می شنون و یا می بینن بهم بگن...تخیل قوی و حرف های نازشون بقدری خوشحالم کرد که دوست داشتم هرجی میگن یادداشت کنم... حالا هم می زارمشون اینجا برایتون:

نگین- ۵/۳ ساله:

من صدای ماشین-- گاو-- جوجه-- ستاره--ماه-- درختهایی که سردشانه-- صدای چوب های درخت-- برگهایی که دارن میریزن-- یردی هوا-- صدای چراغ-- صدای خاک--

و صدای یه ماه که داره تو آسمون با ستاره ای که داره چشمک می زنه خرف میزنه...

آخ آخ...نه... خورشید ناراحت میشه!!! به خورشید خانم هم گفتن اومد... خورشید اول از همه سلام داد... بعد واسشون چای آورد... با هم به صحبت نشستن و بعد از هم خدافظی کردن..

بعد رفتن خونه شون...  

همراز لطفی

آذرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه

 

+نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت5:26 PMتوسط همراز لطفی | |

 

در صفحه ی حوادث روزنامه ها امروز

اتفاق مهمی روی داده است!

استخوان هایم در صحراهای داغ

و سنجاق سری

 - قرمز -

میان خارها

می چرخد...

چترهای نجات باز می شوند...

اما

هنوز هم برای ژورنالیست ها

مبهمم!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت3:23 PMتوسط همراز لطفی | |

آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم
منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته
اون همه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار
آدما آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمیخوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفای تو یک بهونه س
اون جهنمی که میگن این خونه س
همه حرفای تو یک بهونه س
اون جهنمی که میگن این خونه س

لینک دانلود آهنگ:

http://www.4shared.com/audio/8D3bxvAv/Persian_-_Googoosh_-_Adama_www.htm

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت9:45 AMتوسط همراز لطفی | |

 

دنیا گران شده

یا ما ارزان؟

که مفاصل مان تا

نمی دانم تا که

به بانک ها

...

مقروضند!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت10:8 PMتوسط همراز لطفی | |

کدام خانه از آن من است؟!

از پیراهن چهارخانه ای که تو برایم خریده ای؟

مانده ام در دست کودکی که

هنوز دستش به شانزدهمین دکمه ی آسانسور نمی رسد

...

کمی دیر است!!

تو شیرینی اما

من دیابت دارم!

+نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت3:17 PMتوسط همراز لطفی | |

 

نمی دانم سوز سرما بود

یا سوز دلم

که این چنین چشمانم را تر کرده بود!

+نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت10:13 PMتوسط همراز لطفی | |

 

دیگر هیچ ابری برای دلگرمی گلها نمی بارد!

از پاییز بدم می آید

برگ ها را سبز رنگ خواهم زد

....

باز هم سطل بیاورید

بغضم بزرگ است!

+نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت1:43 PMتوسط همراز لطفی | |