تبليغاتX
Lonely Girl



Please, please forgive me
But I won't be home again
Maybe someday you'll look up
And barely conscious, you'll say to no one
Isn't something missing

You won't cry for my absence, I know
You forgot me long ago
Am I that unimportant
Am I so insignificant
Isn't something missing
Isn't someone missing me


Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me

Please, please forgive me
But I won't be home again
I know what you do to yourself
I breathe deep and cry out
Isn't something missing
Isn't someone missing me

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me

And if I bleed
I'll bleed
Knowing you don't care
And if I sleep just to dream of you
I'll wake without you there

Isn't something missing
Isn't something

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't something missing
Isn't someone missing me

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:7 PM توسط hamraz |






دست گل این روزگار را چه کسی آب داده است؟

پس کوه های کودکی ام کجا رفته اند؟!

تمام این سال ها

برف حرف بود که

بر دوشم

               ریخت!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 2:57 PM توسط hamraz |



هر چه بیشتر داد می زنم...

آدم ها...

     -شاید-

صدایم را کمتر می شنوند!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:40 PM توسط hamraz |



آدم بزرگها ديگه فرصت شناختن هيچ چيزی رو ندارند. همه چيزها رو ساخته و آماده مي خرند. ولي چون كسي نيست كه دوست بفروشه آدمها ديگه دوستي ندارند...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:55 PM توسط hamraz |



نمی دانم دیگر

این خزان کدامین بهار است

که برگهایش

بر سر من فرو می ریزد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:50 AM توسط hamraz |



برای رازهای سر به مهرم

همیشه آرزوهای محرمی دارم!

بی قرار مانده ام

در خزان نشسته ام!

از بهار آمده ام!

در دلم قیامتی است...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:49 AM توسط hamraz |



شاید دنیا جایی برای دلتنگی هایم باشد!

باران باشد...

تو باشی...

یک خیابان بی انتها باشد!

به دنیا می گویم: خداحافظ!

از پشت ماسک جدیدت نمی شناسمت!

شاید این تنها یادگاری دنیا باشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:44 AM توسط hamraz |



صبح حالا پشت در اتاقم ایستاده

اما من روی ستاره ها راه می روم...

گاه چون باران روی زمین می بارم!

در دور دست ها

کسی

-شاید باد-

گیسوان زنی را

شانه می زند!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:9 PM توسط hamraz |



اتوبوس آمد و او رفت و نپرسید مرا

بس که کم لایق دیدار خودش دید مرا

اتوبوس آمد و لعنت به خطوط اتوبوس

نقشه ها بودم...همه برهم زد و پاشید مرا

اتوبوس آمد و رفت و آن بخت جوانم را برد

بخت دوری که دو سه ثانیه خندید مرا

بخت آن لطف زمان است که در شکل زنی

طبق معمول ندیده نپسندید مرا

اتوبوس آمد و او رفت و هوا ساکن شد

قطع شد گرمی نورانی خورشید مرا

اتوبوس آمد و او رفت و از آن لحظه به بعد

ایستگاه پر از آدم که ببلعد مرا...

«علی جباری»

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:7 PM توسط hamraz |



اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم




اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست




از خوبي تو بود
که من
بد شدم!اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم




اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست




از خوبي تو بود
که من
بد شدم
!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:42 PM توسط hamraz |



ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم




راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند




از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:40 PM توسط hamraz |



چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»*

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:43 PM توسط hamraz |



گون از نسیم پرسید:
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»

«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم»

«به کجا چنین شتابان؟»

«به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم»

«سفرت به خیر! اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را»

محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

کتاب کوچه باغهای نیشابور

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:42 PM توسط hamraz |



خدا هم دروغ می گوید

یک دست ابر مخملی تیره

روی سطح آب معلق می زنند!

می ایستی!

و به آجیل فروش های ته بازار

نگاه نمی کنی!

حجره ی بعدی، مشتری های بعد از ظهر!

...

گوشه ی چشمانت خیره می ماند!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 6:4 PM توسط hamraz |



روی ریل ها خواهم خوابید

- زمانی شاید!-

بالاخره کسی باید ریخت و پاش های بعد از جنگ را جم و جور کند

این همان دلقک است که جارو بدست

هنوز به یاد می آورد

 آنچه را که گدشت

کسی گوش می کند

و سر به جا مانده اش را

در میان فنر کاناپه ها و کهنه های خونین

به علامت تایید

تکان می دهد!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:58 AM توسط hamraz |



ته دریا تهی ندارد!

آبش نه خیس است نه خشک!

موج ها صدای خود را هم درک نمی کنند!

تنها می چرخند و می چرخند و می چرخند!

تا سنگ هایی نه کوچک و نه بزرگ را

-طبیعتاْ پنهان نکنند!-

باد بی هیچ دلیلی وزید

تا من و تو را

پراکنده سازد!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:53 AM توسط hamraz |



در شرایطی خواب مرده ها را می بینی

که قبل از خواب به آنها زیاد فکر کرده باشی!

اول از همه

باهم همان شخص همیشگی ظاهر می شود!

اسم - فامیل - نام گورستان و تاریخ مرگ!

به چه استناد می کنیم؟

باز هم به آشنایی قدیم؟ خویشاوندی وطن؟

طفره می روند و موضوع خواب را عوض می کنند...

باز هم!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:51 AM توسط hamraz |



پاسخ های تردید آمیزی که به من داده شده

یکی ... دوتا ... نیست!

اما من نمی دانم و نمی خواهم بدانم و

می چسبم به همین یکی

مثل حفاظ پله های این زمانه!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:12 PM توسط hamraz |



تصاویر راه راه قدیمی را ترجیح می دهم

خنده دار بودن شعر گفتن را

در روابط عاشفانه سالگرد های غیر زنده ترجیح می دهم!

ترجیح می دهم حتا این امکان را در نظر بگیرم که

من

وجود ندارم!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:11 PM توسط hamraz |



تنهایی ام تمام برزخ را گرفته...

دلم تمام شد!

دلت را قرض می دهی؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:2 PM توسط hamraz |



حاکم شب حالا

ماه را در دست چپش گرفته

فاصله ی بین من و تو تلخ است

- تلخ تر از قهوه ترک -

عکست در آب پیداست...

چمدانم را هم بسته ام!

کلیدش هم پای سجاده است!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:1 PM توسط hamraz |




كد آهنگ

كد موسيقی